تا آزادی سیامک قادری و همه ی روزنامه نگاران....
وقتی سیاهی،
حریف خورشید نشد
شب را فرستاد
تا خواهر زاده ی خورشید را در زنجیرکند.
بندیان؛
آغوش بگشایید
این که می آید،
چشم دل و نور امید است
و همراز آسمان!
عزیزش بدارید
و در آغوشش گیرید.
و یک سلام از راهی دور بر نواده ی خورشید،
بمان،
تا رقص براده های خورشید بر سرزمین فراموشی
بمان تا نور بیاید،
بمان تا طلوع مهر،
طلوع درخت آلوچه
بمان تا طلیعه ی شکوفه های امید.
زمستان که برود،
بنفشه ها ندا درخواهند داد تا به دیدارشان بیایی،
درختان خواهند خندید
آنگاه می دانی که؟
آری ،
به بدرقه ی شب خواهیم رفت.
بمان
بمان تا بهار بیاید.....
18/5/1389
2- رهانا/ تاریخ مهر 1389 ---اینجا کلیک کنید














